هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صداي بي صداييم
با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه ها ييم
هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
متاستفم كه چند وقتي نبودم
دلم براتون تنگ شده بود
الانم موقع امتحاناي انگليسيم رسيده
تو رو خدا دعا كنيد كه همه رو 100شم
يك دنيا ممنون از لطفتون
....(پاگیر شدهام
پاگیر مذهبی تازه
که حرمت آفتاب را لکهدار! نه
و عصمت عشق را
بی هیچ کدورتی
در رنجش عصر پنجشنبهها
میبخشد به اولین سلام
وقتي تنها به خانه باز ميگردد چه غروب غريبي!
قسم به كرم شب تاب
آنگاه كه از پيله بيرون مي آيد
وبا نسيم هم آغوش ميشود چه پروازي!
قسم به پروانه ها
آنگاه كه از ايشان
چيزي جز خاكستر بر جا نمي ماند چه اشتياق سوزاني!
قسم به لطافت قسم
ميدانم كه ميداني دوستت دارم
ای آخرین رنج
تنهای تنها می کشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت
لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک
نگاه دستی در من درآویخت
دانستم این ناخوانده مرگ است
از سالهای پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم اما نمی دانم کجا بود
فریاد تلخم در گلو مرد با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد
در دشت ها در کوه ها در دره های ژرف و خاموش
بر روی دریا های خون در تیرگی ها
در خلوت گردابهای سرد و تاریک در کام اوهام
در ساحل متروک دریاهای آرام
شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند
ای آخرین رنج
من خفته ام بر سینه خاک
بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
اکنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج
برخیز برخیز از من بپرهیز
برخیز از این گور وحشت زا حذر کن
گر دست تو کوتاه شد از دامن من
بر روی بال آرزویهایم سفر کن
با روح بیمارم بیامرز بر عشق ناکامم بپیوند
سلام الو…الو…
سلام کسی اونجانیست؟ مگه اونجاخونه خدانیست؟
پس چراکسی جواب نمیده؟
یه صدای مهربونی میاد….انگارصدای یه فرشته است….
بله باکی کارداری کوچولو؟
_خداهست؟ باش قرار داشتم…قول داده امشب جوابموبده…
+بگومیشنوم
_مگه توخدایی؟من باخدا کاردارم…
+هرچی میخوای به من بگو….قول میدم به خدا بگم….
_(کودک بابغض واروم) یعنی خدا منو دوست نداره؟
+(فرشته ساکت شدبعد گفت)چراعزیزم خدا خیلی دوستت داره…
مگه کسی میتونه تورو دوست نداشته باشه؟
_(چشماش پر اشک بود ومنتظر یه فشر که سرازیر شه)
اصلااگه نگی خدا بام حرف بزنه گریه میکنم ااا …….
سکوت همه جا رو فرا گرفت…..یهو یه صدایی اومد……
*بگو…….زیبا بگو……هرانچه در دل کوچکت سنگینی میکند بگو…..
_(بغضش ترکید وبلند بلند گریه کرد)خدا جون….خدای مهربون…..خدای قشنگم…..
میخواستم بهت بگم……تورو خدا نذار بزرگ شم…تو روخدا…
*چرا؟این مخالف تقدیر است….چرادوست نداری بزرگ شوی؟
_اخه خدا من خیلی تورو دوست دارم….قد مامانم….10تا دوستت دارم…
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم….
.نکنه که یادم بره یه روز بهت زنگ زدم…..
نکنه یادم بره هرشب بات قرار داشتم…
مثل بقیه که بزرگ شدن وحرف منو نمیفهمن….
مثل بقیه که بزرگن و فکرمیکنن من الکی میگم وبه تو دوستم…
.مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چراکسی حرفمو باور نمیکنه؟
خدا چرا ادم بزر گا حرفشون سخته سخته؟مگه اینطوری نمیشه بات حرف زد؟
*ادم محبوب ترین مخلوق من…..چهزود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکند…..
کاش همه مثل توبودن…..بجای خواسته های عجیب مرا از خودم طلب میکردن….
تاتمام دنیا دردستشان جا میگرفت…..
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهیشان میخواستند…..
این دنیا برای تو کوچک است
…..بیا……بیا……تابرای همیشه کوچک بمانی وبزرگ نشوی……..
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت،
از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
يکي بود ، دو تا نبود ،
زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ،
يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد.
اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود
که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ،
گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود
و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد .
بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد
بايد کار مي کرد تا آخر شب ……….
آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود .
همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟
سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟
سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟
سيندرلا هم تو دلش مي گفت :
اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ،
کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ،
و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود .
.... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود
و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه .
رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم .....
مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام .....
مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ،
نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ،
دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....
مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت :
باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ،
مي خواي با کي مزدوج شي؟ .......
شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ......
مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم
تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .
خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت .
همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره.
يه روز مامانش گفت :
کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون،
از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ،
شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ،
براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟
روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند .
زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،
شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ،
واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ،
اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...
( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ،
سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت .
يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ،
با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد
سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک .
حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم
فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ،
زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو
؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ......
فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته .
زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت .
زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود .
زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم.
سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟
هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟
فرشته گفت : اي به خشکي شانس ،
يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته
بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم .
با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ،
فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ،
من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!
سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ ....
فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله .
خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس
و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا.
بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي.
فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟.......
سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟.....
سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......
فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.
فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو
داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .
سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي .
سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....
فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......
فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ......
. سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه.
وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!!
شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ،
جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد .
زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند .
صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه ميرفت
(آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد
و يه دل نه صد دل عاشقش شد .
سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد
و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟.......
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا :
37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت :
آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه.
خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشي
د و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ،
من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ،
به هيچ خري هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند :
گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ...
سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد
و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)
سپس با هم ازدواج کردن
د و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ،
به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
براي بخشي از وجودم که تو شکوفايش مي کني .
دوستت دارم چون دست بر دل افسرده ام مي نهي
زنگارهاي بي ارزش و بي مقدار به سويي مي زني
و نور مي تاباني بر گنجينه هاي پنهاني که تا کنون در ژرفا مانده بودند
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد
و از من براي تو مهربانتر
من تو را به کسي هديه مي دهم که
صداي تو را از دور .....در خشم ....در مهرباني.... دلتنگي ....خستگي ...
در هزار همهمه دنيا يکه و تنها بشناسد .
من تو را به کسي هديه مي دهم که
راز معصوميت گل مريم
و تمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند ...
تقديم به سميه جووووون دوست دارم






